به نام خدا
من عاشق اقیانوس بودم.
عاشق هر چیزی که به آن مربوط می شد.
صخره های مرجانیش، کلاه سفیدش، امواج خروشانش، سنگ هایی که آب بهشان برخورد می کرد، افسانه های دزدان دریایی اش و دم های پریان دریایی اش، گنجینه های از دست رفته اش و گنج های به دست آمده اش...
و عاشق تمام ماهی های دریا.
بله، من عاشق اقیانوس بودم.
عاشق هر چیزی که به آن مربوط می شد.
عاشق آهنگی که موقع خواب روی تختم برایم می خواند.
و با زور مرا از خواب بیدار می کرد
که باعث می شد با ترس از خواب بیدار شوم.
افسانه اش، دروغ هایش، چشم های گمراه کننده اش،
اگر ازش به اندازه ی کافی مواظبت می کردم
می توانستم جلوی خشک شدنش را بگیرم.
من عاشق اقیانوس و هر چیزی که به آن مربوط می شد، بودم.
صخره های مرجانیش، کلاه سفیدش، امواج خروشانش، سنگ هایی که اب بهشان برخورد می کرد، افسانه های دزدان دریایی اش و دم های پریان دریایی اش، گنجینه های از دست رفته اش و گنج های به دست آمده اش.
و عاشق تمام ماهی های دریا.
اگر سعی می کردی قایق هایت را توی دریای خروشان آن حرکت بدی، می تونستی بفهمی که آن کلاه های سفید دشمنت به حساب می آیند.
اگر حتی سعی می کردی زمانی که عضلات پایت گرفته کنار ساحلش شنا کنی، امواج خروشانش به تمام اعضای بیرونیت ضربه می زند،
و همان موقعی که سعی می کردی بازوهایت را به دور خودت بپیچانی، تا نظر کسی رو به خودت جلب کنی، تمام ریه هایت را پر از آب می کرد،
اما دوستانت از پشت برایت دست تکان می دادند؟
و زمانی که سعی می کردی زندگیت را با رویاهایی که در سرت می گذرند، بگذرانی، و اینکه چطور در یکی از همین روزها کشتی ات، تمام خدمه ات و زن دریایی ات را می دزدی
که آن عشق فقط پای تو می ماند؟
خب، بعدش می فهمی ...
در نهایت پی می برم...
که آیا تمام چیزهای خوب در آن خلاصه می شوند؟
تمام زیبایی ها؟
این واقعی نیست.
از بین رفتنی ست.
بخاطر همین تو مواظب اقیانوست باش،
من لیک* رو برای خودم نگه می دارم....
*دریاچه
برچسب:
نویسنده: پرنیا نیکنام